یوری فرزندش رو بر میداره و از معبد بیرون میبره و دستور میده تا درهای معبد رو ببندند و منجمها رو هم تحت نظر داشته باشن .خبر به گوش روسای قبایل و ازجمله سانگا میرسه و اونها می خوان از این فرصت استفاده کنن و به دنبال نقشه هایی برای خراب کردن ذهنیت مردم نسبت به این مساله هستند اما هیچکس جز یوری از حرفی که ساحره زده خبر نداره
اتفاقات عجیبی رخ میده در قصر تعداد زیادی کلاغ مرده پیدا میشه .در روستایی مردم هر چه آب از چاه میکشند همه خونیست ومردم بسیار نگرانند و فکر میکنند که شاه یوری ساحره رو کشته بهمین جهت خدایان دارن اونها رو تنبیه میکنن
همیونگ دستورمیده تا روی کلاغهای مرده آزمایش هایی انجام بدهند و مشخص میشه که نوعی سم که فقط در قبیله ی بیریو پیدا میشه با جو مخلوط شده و کلاغها از اون خوردن و همه مردن
به دنبال همه ی اتفاقات بد و توطئه هایی که علیه شاه صورت میگیره ملکه هم تب میکنه و پزشک هم کاری از دستش بر نمیاد و ملکه هم می میره
شاهزاده همیونگ به نزد قوم بیریو و سانگا میره و بهشون میگه که از نقشه هاشون مطلع شده و میدونه که اونها برای برپا کردن آشوب و بهم زدن ذهنیت مردم به کلاغها و حیوانات سم دادن و میگه که تا تموم شدن تشییع جنازه ملکه اونها باید زندانی و تحت نظرباشن اما فایده ای نداره و شايعات مثل باد پخش میشه مرگ ملکه و تمامی این اتفاقات شوم باعث شورش مردم میشه
شاه یوری جلسه ای تشکیل میده و برای همه فاش میکنه که ساحره به او چی گفته و دستور میده تا درهای معبد رو بازکنن و از همه ی مردم می خواد که شرکت کنن و میگه که میخواد فرزندش رو که سرنوشت شومی داره بکشه و گوگوریو رو نجات بده
شاه یوری به دخترش میگه که برادرش قراره به یه جای خیلی دور بره و بهتره باهاش خداحافظی کنه و سریو هم به برادر کوچولوش یه گردنبند هدیه میده تا در آینده اگه دیدش از روی گردنبند بتونه برادرش رو بشناسه
همه ی مردم در معبد حاضر میشن یوری هم قراره به ظاهر فرزندش رو بکشه .همیونگ چون به پدرش اعتراض کرده بود زندانی بود .یوری فرزندش رو در جعبه میگذاره و شمشیر رو در جعبه فرو میکنه وفرزندش رو میکشه .
اینها همه نقشه بود شاه یوری به فرزندش داروی بیهوشی داده بود ولی اگه تا صبح به هوش نمی اومد ممکن بود بمیره که نزدیکیهای صبح به سراغ بچه میرن و میبینن او سالمه و شاه به همیونگ دستور میده تا اورا به جولبون ببرند و از این به بعد اوباید مانند یک فرد معمولی بزرگ بشه و نه یک اشراف زاده و اسم اورو هم موهیول میگذارن
همیونگ بچه رو به یه غار در جولبون میبره و از یه خانمی به نام های آپ میخواد تا مراقبش باشه و اونو بزرگ کنه و میگه که رابطه اش رو با اون بچه قطع میکنه و دیگه به سراغش نمیاد
چندین سال میگذره موهیول بزرگ شده او دریک غار که مکان مقدسیه و مقبره ی جومونگ هم اونجایه به کار نقاشی روی دیوار غار می پردازه اما از این کار خوشش نمیاد و دوست نداره در غار زندانی باشه و از غار بیرون میره ودر یک شرط بندی شرکت میکنه وپول زیادی به دست میاره که گروهی بهش حمله میکنن تا پولهاشو بگیرن اونها همچنین گردنبندی رو که خواهرش بهش داده بود ازش میگیرن او با اونها مقابله میکنه. های آپ به کمکشون میاد اما فایده ای نداره موهیول گردنبندش رو از دست میده

موهیول و دوستش به خاطر کارشون تنبیه و زندانی میشن اما موهیول میگه که میخواد فرار کنه اونها موقع فرار از غار می بینن که گروهی سیاهپوش به سرباز ها حمله کردن وهمه رو کشتن.
در نتیجه به های آپ خبر میدن. های آپ هم برای شاهزاده همیونگ نامه ای میده و او رو مطلع میکنه و خودش به جنگ سایه های سیاه میره که دستگیر میشه موهیول هم سعی داره کاری انجام بده که اون هم گیر میفته.